بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران


هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران


 با ساربان بگوئید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران


بگذاشتند ما در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت، چشم گناه کاران


ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران


چندی که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم، الا یک از هزاران


سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد، الا به روزگاران


چندت کنم حکایت؟ شرح این قدر کفایت

باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران

 

سعدی



تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, | 19:43 | نویسنده : یاسمن |

 دو روز مانده به پایان عمرش تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد و آشفته و عثبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت.خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت،خدا سکوت کرد.به پر و پای فرشته و انسان پیچید ،خدا سکوت کرد.،دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد،خدا سکوتش را شکست و گفت:

 

عزیزم ،اما یک روز دیگر رفت ،تمام روز را به بد و بی راه و جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقیست.بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت:«اما با یک روز ..با یک روز چه کار می توان کرد؟»

خدا گفت:

آن کس که لذت که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید.

آنگاه سهم یک روز از زندگی را در دستانش ریخت و گفت:

حالا برو و یک روز زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.،اما می ترسید حرکت کند،می ترسید راه برود ،می ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم ،نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بوئید،چنان به وجد آمدکه دید می تواند تا ته دنیا بدود.می تواند بال بزند،می تواند پا روی خخورشید بگذارد،می تواند...

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی را به دست نیاورد اما...

در همان یک روز ،دست بر پوست درختی کشید،روی چمن خوابید،کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد ،عبور کرد و تمام شد...

«او در همان یک روز زندگی کرد...»

فردای آن روز فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت،کسی که هزار سال زیست...»

بر گرفته از کتاب تو،تویی؟!



تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, | 19:42 | نویسنده : یاسمن |

 سال ها پیش از این 

 

زیر یک سنگ

در گوشه از زمین 

من فقط خاک بودم همین

کمی خاک

که دعایش 

دیدن آخرین پله ی آسمان بود

آرزویش همیشه

پر زدن تا ته کهکشان بود

***

خاک هر شب دعا کرد 

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد 

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را 

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک 

توی دستان خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

***

راستی 

من همان خاک خوشبخت 

همان نور هستم 

پس چرا گاهی اوقات 

این همه از خدا دور هستم؟

عرفان نظرآهاری



تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, | 19:40 | نویسنده : یاسمن |

 فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:خدا یا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

 

خدا درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت:تا برگردم بال هایم را اینجا می گذارم.این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آیند.

خدا بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:بال هایت را به امانت نگه می دارم .اما بترس که زمین اسیرت نکند.زیرا که خاک زمینم دامن گیر است

فرشته گفت باز می گردم وحتما باز می گردم

این قولی است که فرشته به خدا داد

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال متعجب شد.او هرکه را می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید این فرشته چرا برای پس گرفتن بال هایشان به زمین بر نمی گردند!!؟

روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیز هایی را از یاد می برد.و روزی آمد که فرشته چیزی از آن روز های خوب و زیبایش را به یاد نمی آورد...نه بال هایش را و نه قولش را...

فرشته فراموش کرد

فرشته در زمین ماند

و فرشته هرگز به بهشت بازنگشت.



تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, | 19:37 | نویسنده : یاسمن |

 در گلستاني هنگام خزان ،

رهگذر بود يكي تازه جوان
صورتش زيبا ، قامتش موزون ،
چهره اش غم زده از سوز درون
ديدگان دوخته بر جنگل و كوه  
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
اين چنين لب به سخن باز نمود
گفت: آن دلبر بي مهر و وفا 
دوش مي گفت به جمع رفقا
در فلان جشن به دامان چمن ، 
هر كه خواهد كه برقصد با من
از برايم شده گر از دل سنگ ،
كند آماده گلي سرخ وقشنگ
چه كنم من كه در اين دشت ودمن
گل سرخي نبود واي به من
در همانجا به سر شاخۀ بيد
بلبلي حرف جوان را بشنيد
ديد بيچاره گرفتار غم است 
سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت بايد دل او شاد كنم 
روحش از بند غم آزاد كنم.
رفت تا باديه ها پيمايد 
گل سرخي به كف آرد شايد!
جستجو كرد فراوان و چه سود
كه گل سرخ در آن فصل نبود
هيچ گل در همه گلزار نديد
جز يكي گلبن گلبرگ سپيد
گفت: اي مونس جان ، يار قشنگ ، 
گل سرخي ز تو خواهم خون رنگ
هر چه بايست كنم تسليمت ،
بهترين نغمه كنم تقديمت
گفت: اي راحت دل ، اي بلبل
آنچناني كه تو ميخواهي گل
قيمتش سخت گران خواهد بود
راستش قيمت جان خواهد بود
بلبلك كامده آن همه راه
بود از محنت عاشق آگاه
گفت برخيز كه جان خواهم داد 
شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل : سينه به خارم بفشار ، 
تا خلد در دل پر خون تو خار
از دلت خون چو بر اين برگ چكيد ،
گل سرخي شود اين برگ سپيد
سرخ مانند شقايق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نيز در اين شام دراز
نغمه اي ساز كن از آن آواز
شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است 
اين چنين آب و هوا ناياب است
بلبلك سينۀ خود كرد سپر
رفت سر مست در آغوش خطر
خار آن گل ، همه تيز و خون ريز ، 
رفت اندر دل او خاري تيز
سينه را داد بر آن خار فشار 
خون دل كرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش 
مهر بود آري در آب و گلش
شد سحر ، بلبل بي برگ و نوا 
دگر از درد نمي كرد صدا
جان به لب ، سينه و دل چاك زده
بال و پر بر خس و خاشاك زده
گل به كف در گل و خون غلط زنان ، 
سوي ماواي جوان گشت روان
عاشق زار در انديشه يار
بود تا صبح همانجا بيدار
بلبل افتاد به پايش جان داد
گل بدان سوخته حيران داد
هر كه مي ديد گمانش گل بود ،
پاره هاي جگر بلبل بود
سوخت بسيار دلش از غم او 
ساعتي داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و وداعي به نگاه 
كرد و برداشت گل ، افتاد به راه
دلش آشفته بد از بيم و اميد
رفت تا بر در دلدار رسيد
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترك كرد ورانداز او را
قد و بالاي جوان را نگريست 
گفت:"افسوس پزت عالي نيست!
گر چه دم مي زني از مهر و وفا
جامه ات نيست ولي در خور ما"
پشت پا بر دل آن غم زده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
طعنه ها بود به هر لبخندش
كرد پرپر گل و دور افكندش!
واي از عاشقي و بخت سياه 
آه از دست پري رويان آه

 

فریدون مشیری



تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, | 19:35 | نویسنده : یاسمن |

 چرا همه ی نقشه های جغرافیای جهان دو قسمت دارند؟
چرا همه چیز به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم می شود؟
چرا رنگ آسمان در شمال شهرهای جهان آبی و در جنوب شهر خاکستری است؟
چرا پرندگان جنوب شهری با بال های وصله دار پرواز می کنند؟
چرا بهار در جنوب شهرهای جهان زرد است؟
چرا برف در  جنوب شهرهای جهان سیاه است؟
چرا مگس های شمال شهر زباله های بهداشتی و بسته بندی شده می خورند؟
چرا پشه های شمال شهر اگر به زباله های جنوب شهر دست بزنند مسموم می شوند؟
چرا گربه های شمال شهر شیر پاستوریزه می خورند؟
چرا بچه های شمال شهر وقتی که فوتبال بازی می کنند ، گل های تازه و قشنگ و رنگارنگ به یکدیگر می زنند؟
چرا دنیای بچه های شمال شهر جهان رنگی است: سفره های رنگین، خواب رنگین، لباس های رنگی، فیلم های رنگی؟
مگر خون آن ها رنگین تر است؟
چرا بعضی ها در شمال جهان به دنیا می آیند؟ در شمال گهواره می خوابند؟ در شمال میز می نشینند؟ شمال غذا می خورند؟ قطب شمالی میوه را گاز می زنند و قطب جنوبی آن را دور می ریزند؟
در شمال جهان زندگی می کنند و وصیت می کنند که آن ها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟
اگر شمال بهتر است، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟
چرا خدا خانه ی خود را در جهت جنوب جهان ساخته است؟
من به سمت جنوب نماز می خوانم.
خدا در همسایگی ماست.
خدا در همه جا هست! خدا باید در همه جا باشد!
خوبی هم در همه جا هست؛ هم در شمال، هم در جنوب! خوب است که خوبی در همه جا هم خوب باشد، خوبِ خوب! چه در شمال، چه در جنوب!
من این نقشه ها را قبول ندارم. من این خط ها و خط کشی ها را قبول ندارم.
اصلا کدام شهر؟ کدام شمال؟ کدام جنوب؟
آیا اگر ما از جای دیگری نگاه کنیم، جایی بالاتر، بالاتر از مرزها و جهت های جغرافیا، همه چیز جا به جا نمی شود؟
چه کسی این نقشه ها را برای ما کشیده است؟

وقتی که باران بهاری ببارد، همه ی نقشه های کاغذی را خراب می کند و همه ی این نقشه ها را نقش بر آب می کند. می گویید: نه! این خط و این هم نشان!


http://www.pic.iran-forum.ir/images/tt93nk7rzrg771e1bezy.jpg

 قیصر امین پور



تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, | 19:33 | نویسنده : یاسمن |

 

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:

-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟

-پرخوري قربان!

-پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.

-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟

-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!

-چه گفتي؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از كار زيادي مردند.

-براي چه اين قدر كار كردند؟

-براي اينكه آب بياورند قربان!

-گفتي آب آب براي چه؟

-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!

-كدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟

-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!

-گفتي شمع؟ كدام شمع؟

-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!

-كدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.

-كدام خبر را؟

-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!



تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:طنز, | 19:31 | نویسنده : یاسمن |

 یاد از آن روزی که بودم اولی    ناز و طناز و عزیز و فلفلی

شاه خانه بودم و با داد و دود              هرچه را می خواستم آماده بود

وای از آنروزی که آمد دومی نق نقو و بد ادا و دمدمی

من وزیر گشتم و افتادم زجاه       دومی بر جای من گردید شاه

تا به خود آیم و خود داری کنم   سومی آمد و او شد خواهرم

دختری زیبا و خوشرو مثل ماه        من و داداشم کشیدیم سوز و آه

جای سبزی و نشاط و خرمی            سر رسید از گرد راه چهارمی

دیگر آن خانه برایم تنگ شد         سبزی و گل در نگاهم سنگ شد

داشتم می کردم عادت ناگهان           پنجمی هم پا نهاد بر این جهان

بهر سوزش پنج تن کافی نبود       ششمی هیزم شد و ما مثل دود

ناصر و منصور و شهناز و شهین            احمد و فرهاد،هفتم شد مهین

خانمان گردید درهم بر همی                هشتمی و نهمی ودهمی

ای امان و ای امان و ای امان           ای امان از دست بابا و مامان

مادرم بار دگر شد حامله             این که آید تیم فوتبال کامله

ناصر و منصور و شهناز و شهین     احمد و فرهاد و عباس و مهین

علیمردان گل و معصومه جان           آخری هم می شود دروازه بان



تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, | 19:29 | نویسنده : یاسمن |

 

 خدا شونه هامون رو فقط برای اینکه کوله بار غممون رو روش بذاریم نیافریده

آفریده که بعضی وقتها بندازیشمون بالا و بگیم :
“به من چه !”

*****
چشماتو نگاه کردم تمام آفرینش خدا رو توش دیدم
لوس نشو تو چشات خودمو دیدم !

*****
به دلیل گرانی نان
بازی نون بیار کباب ببر
غیر قانونی اعلام شد!
*****
این منم : a
این تویی : A
.
.
گرفتی مطلبو؟؟!! بابا میگم کوچیکتیم!  
*****
ضد حال یعنی یه کچل بره مو بکاره اسمش واسه تمتع دربیاد.
 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, | 14:25 | نویسنده : یاسمن |

هر کجا هستم، باشم به درک!
من که باید بروم!
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال خودت!
من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد!
تیپ را باید زد!
جور دیگر اما...
کار را باید جست.
کار باید خود پول. کار باید کم و راحت باشد!
فک و فامیل که هیچ...
با همه مردم شهر پی کار باید رفت!
بهترین چیز اتاقی است که از دسته چک و پول پر است!
پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست!
سید خندان یه نفر!
سوئیچم کو؟
چه کسی بود صدا کرد زورو؟



تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, | 12:47 | نویسنده : یاسمن |
مترجم سایت
صفحه قبل 1 ... 12 13 14 15 16 ... 18 صفحه بعد